علی سان من

مامان که شدم. تهمینه میلانی

مامان که شدم: به پسرم خیلی محبت می کنم ، اونقدری که بزرگ شد با عشقش مثل یه پرنسس رفتار کنه تا جفتش بفهمه که پسرم تو دستای یه ملکه بزرگ شده!! روزا دستاشو میگیرم و چنان با محبت بغلش میکنم که بغل کردن عاشقانه رو با تموم وجودش یاد بگیره!! بهش یاد میدم که همه ی آدمها خصوصا همسرشون تشنه محبتند و پنهان کردن عشق و علاقه زندگیشو سرد می کنه! بهش یاد میدم که خانمها آقابالاسر و سایه ی سر نمیخوان، عشق، دوست و همراه صمیمی می خوان! بهش یاد میدم که هیچوقت دل عشقش رو نشکونه، چون  دیگه نمی تونه ترمیمش کنه!! بهش یاد میدم اونقدر عاشقونه به عشقش نگاه کنه انگار قحطی آدمه!! براش کادوهای کوچک با معنی می خرم تا کادو دادن به آدم هایی که دو...
31 خرداد 1393

تولد

روز 28 خرداد تولد تبسم خاله بود.  منم چون علی سان تولد خیلی خیلی دوست داره وسط هفته یه تولد سه نفره براش گرفتم. کللللللللللللیییییییییییییییییییی ذوق کرد بچه م .   اینم عکسهای تولد تبسم خاله که البته با دو روز تاخیر روز جمعه تو باغ پری خاله اینا برگزار شد. دختر خاله پسر خاله و علی سان که طبق معمول شیرجه زدن رو گوشی من. عکس بچه ها که آخر شبه و خیلی خسته ن مخصوصاً جوجه من. رقص چاقوی تبسم جیگر. اینجا هم داره کیک می بره وروجک. (البته یه پز هم بدم که لباسشو من از تبریز به عنوان کادو براش خریده بودم که وقتی دیدم مامانش تو تولدش پوشونده کلی کیف کردم) چقدر هم بهش میومد....
31 خرداد 1393

بدون عنوان

هفته پیش علی سان اومده بود اداره. یعنی چون ساعت یک از روانشناس کودک وقت گرفته بودم براش آوردم اینجا که با هم زودی بریم مطب. یه دونه ماشین تاکسی زرد آورده بود او داشت باهاش بازی میکرد. آقای پستچی محترم که یه جوان بسیار با شخصیت و آقاست اومد و نامه ها رو آورد. منم اصلا حواسم نبود. داشت با علی صحبت می کرد. - علی سان ماشینتو میدی به من - نه یکی دیگه براتون می خرم - چقدر هم خوشگله زرد هم هست. حالا این وسط من پریدم وسط چی گفتم «علییییییییییی ماشینتو با ماشین عموم عوض کن. ماشین عموم از ماشین پت پستچیه ها»  آقای پستچی خندید گفت دست ما درد نکنه   دیگه از خجالت نمی دونستم چیکار کنم. ظهر رفتیم پیش خانم ک...
19 خرداد 1393

سفر به تبریز

هفته گذشته دوروز دوره آموزشی داشتیم تو تبریز. منم که می دونم نه علی می تونه جدا از من بخوابه نه خودم می تونستم تنها بخوابم. یه سفر زورکی به تبریز داشتیم. عصر ساعت 6 راه افتادیم و ساعت نه رسیدیم به تبریز. محل اسکانمون تو ایستگاه سعید آباد بود بسیار با صفا و زیبا. جایی که برای اسکانمون در نظر گرفته بودن یه خونه سه خواب بود. تو هر خوابش سه چهار تا تخت. علی چه کیفی می کرد. اینم کادوهایی که برای خودش خریده. مامان من از ماشین دایی تاکسیشو ندارم. خلاصه دو تا تاکسی پرشیا گرفته دو تا هم پیکان (حتما هر چی خرید باید با داداشش بخره که تنها نمونن). اینم من روز مرد برای مرد کوچیکم گرفتم. پاک کن و مد...
4 خرداد 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به علی سان من می باشد